🐦عـ💔ـشــق بـ💘ـی حـاصـ💘ــل🐦

عشق بی حاصل

بــم. . .

داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم

مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد

"عاشقی شيوه‌ی رندان بلا كش باشد "

چند قرن است كه زخمی متوالی دارند

از كويــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند

بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت

بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت

بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت

پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود

"دوش مــی‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد

هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنويسيد غـــم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ ها ضجـــه‌ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ

شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخـــم نمک می‌خورديم

دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خورديم

بنويسيد كـــه بم مظهر گمنامی ‌هاست

سرزمين نفس زخمی بسطامی‌هاست

ننويسيد كـــه بـــم تلـــی از آواره شده است

بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است

مثل وقتی كه دل چلچله‌ای می‌شكند

مرد هـــم زير غــــم زلزله‌ای می‌شكند

زير بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش

هــــر قدر اين ور آن ور بپرم مـــی‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نكـــوبيده بخيـــــــر..!

که در اين شهر ِ پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نيست گلم قسمت من هم اين است

دل بـــــه هـــر سرو قدی مـی‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غـــــم دنيــا گله‌ای نيست عزيز..!

گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نيست عزيز..!

ياد دادند به ما نخل ِ كمر تا نكنيم

آنچــــه داريــم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم

بايد اين چـــادر ماتـــــــــــم زده را برداريم

تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاك و

پای هــــر گور، چهل نخل تنـاور داريم

مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هــر حنجــــــــره يک ايرج ديگر داريم

مثل ققنــــوس ز ما باز شرر خواهد خاست

بم همين طور نمی‌ماند و بر خواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول..!

تبــری همنفس باغ نبينيد قبول..!

هيـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود

سايه‌ی لطف خدا از سر ما كم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديــــم اميــد است دعامان بكنيد

بــم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "

حامد عسکری

خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency - زمستان بم

برچسب‌ها: بم، زلزله بم، 5دی، زلزله
سـعـیـد
جمعه ۵ دی ۱۴۰۴
0:1

حوا بلوچ بود. . .

وقتــی بهشت عـزوجل اختــراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد‌‌

در چشمهای خسته‌ی مردی نگاه کرد

لبــخند زد و قنــــــد بدل اختـــراع شد

آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هالــــه‌ای به دور زحل اختــــــراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیـــج‌ فارس

رقصید و درحجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود ولی واژه‌ای نداشت

نزدیک ظهر بود غــــــــزل اختراع شد

آدم وسعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختـــــراع شد

"یک دست جام باده و یکدست زلف یار"

این گونـــه بود ها..! کـه بغل اختراع شد

یک شب میـــان شهـــر خرامیـد و عطســـه زد

فرداش . . . . پنج دی . . . . . و گسل اختراع شد..!

حامد عسکری

عکس‌ های زیبا از لباس محلی زنان بلوچی - ستاره

سـعـیـد
پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴
9:37

سرفصلِ خبرها. . .

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم

مرده ام، دارم خوراكِ جانورها می شوم

بی خیال از رنجِ فریادم تردّ د می کنند

باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می شوم

با زبان لالِ خود حس می کنــــــم این روزها

هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم

هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این

این کــــــــه دارم مثل مفقودالاثـرها می شوم

...

عاقبت یک روز بــــــا طرزِ عجیب و تــــــازه اي

می کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می شوم..!

زنده یاد نجمه زارع

انشا در مورد گفت و گو بین درخت و تبر

سـعـیـد
جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴
10:5

حقـــوق بشر. . .

جنگل ثمـــر نداشت ، تبـــــر اختراع شد

شيطان خبر نداشت، بشر اختراع شد..!

"هابيل" ها مزاحم "قابيل" می شدند

افسانه ی "حقـــوق بشر" اختراع شد..!

مـردم خيال فخـــر فروشــــی نداشتند

شيـئی شبـيه سكه ی زر اختراع شد

فكر جنايت از سر آدم نمی گذشت

تا اينكه تيغ و تير و سپر اختراع شد

با خواهش جمـــاعـت علاف اهـــل دل

چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد..!

اينگونه شد كـــه مخترع ازخيـــر ما گذشت

اينگونه شدكه حضرت ِ "شر" اختراع شد..!

دنيا به كام بود و . . . حقيقت..؟ مورخان..!

ما را خبـــــر كنيد؛ اگر اختـراع شد..!!

علی اکبر یاغی تبار

گفتگوی خیالی تبر و درخت کهنسال

سـعـیـد
سه شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۴
13:47

نقــــاب. . .

عجب کمان و کمینی ست چشم و ابرویت

عجـــب کمنــد بلنـدی ست تاب گیســویت

شکار می شود آخر هر آنچه بگریزد

نمانده راه فـــراری بـــــرای آهـــویت

نسیم می وزد این عطر توست واویلا

رسد بـــــه خلوت دلدادگان اگر بویت

دوباره خیــل هواخواه در تمنایت

دوباره لشکر عشاق در تکاپویت

چقدر کشته و زخمی به بار می آید

اگــــر دوباره بیفتد نقــــاب از رویــت

خوشا به هلهله کشتگان در راهت

بدا بــــه زندگـی عاشقان ترسویت

بدا به من که خزانم، به من که ویرانم

و نیست بال و پری تا شوم پرستویت

بیا کمان و کمندت درست، کاری کن

نمانده راه فـــــراری بــــرای آهـــویت

حسین فروزنده

عکس پروفایل دختر نقاب دار - عکس نودی

سـعـیـد
یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴
13:35

تقویم. . .

تقویم روی میز ورق خورد، ابتدا

در صفحه ای سفید نشان داد شنبه را

شنبه تو آمدی به سراغم که هفته را

با تو قدم زنان بروم تا به انتها

شنبه شبیه یک گل سرخ است، یک بهار

اما شبش چه زود رسید و چه بی صدا

شب پشت شنبه یک عدد یک نوشت و رفت

یکشنبه را گذاشت میان من و شما

یکشنبه در نگاه تو افتاد عکس من

یک شنبه دوست داشتنی بود بین ما

چرخید بادو صفحه ی بعدی که باز شد

افتاد سایه ی من و تو بر دوشنبه ها

چیزی به نام روز دوشنبه که داد زد

آیا چه می کنید در اینجا ؟ شما دو تا..!

دستت رها شد از من و دیدم که رفته ای

من مانده بودم از همه ی روز ها جدا

بر گشتم از کنار سه شنبه که شعر را

از نو بگویم و برسانم به انتها

دیدم غروب جمعه تو را دار می زند

در منتها الیه غزل روی بیت ها

تقویم ها که شنبه ندارد ، کدام روز

آغاز می کند پس ازاین هفته ی مرا..؟

محمدرضا حاج رستم بگلو

خرید تقویم تبلیغاتی | تقویم تبلیغاتی 1405 - هدایای تبلیغاتی دیدینو

سـعـیـد
پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
12:59

یک سال یتیمی. . .

کاش میتوانستم بنویسم

از حجم بی قراری هایم. . .

از تو و نبودنت. . .

از منو انبوه دردهایم. . .

از ذهن آشفته و حال پریشانم. . .

از دلتنگی هایی که همدم لحظه لحظه هایم می شوند. . .

از این تابستانِ گرم و بی رمق که هر ثانیه اش

یادآور آخرین روزهای حضور توست. . .

یادآور آخرین نفس های که میکشیدی

و من بی خبر از حال تو سرگرم روزمرگی هایم بودم. . .

لعنت به من پدر . . . لعنت به من که دیر فهمیدم عزم سفر کرده ای. . .

و از ما که قدر دان مهربانی هایت نبودیم

دل کنده ای. . .
.
.

"روزگار غریبی ست پدر"
(اما نه به غریبی روزهایی که نیستی)

عشق بی حاصل

سلام دوستان بعد از یک سال سخت پس از، از دست دادن پدرم

دوباره برگشتم

قبلا فکر میکردم هیچ چیز نمیتونه مانع بلاگفا اومدنم بشه

اما الان دیگه مطمئن نیستم بتونم مثل سابق سر بزنم

اما تمام تلاشم رو می کنم

هرچند تنها سرگرمی ام تکمیل همین ارشیو اشعار شاعران هست

برچسب‌ها: متن مناسبتی، تسلیت، پدرم
سـعـیـد
شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
21:44

ناخوشم بانو. . .

براي روح غريبم صدايتان خوب است

شنيدن نفس آشنايتان خوب است

بدون فاصله با من هميشه صحبت کن

نبند پنجره را چشم‌هايتان خوب است

قرار بود از اين راه رفته برگردي

درون سينه ام انگار جايتان خوب است..!

مرا به عصر دو فنجان داغ دعوت کن

عزيز طعم دل انگيز چايتان خوب است

غروب‌ها که دلم تنگ و آسمان ابري است. . .

چه قدر پرسه زدن در هوايتان خوب است. . .

دلم عجيب گرفته است. . . ناخوشم بانو..!

کمي قدم بزنم. . . پا به پايتان خوب است. . .

مسعود جعفری

عکس عاشقانه قدم زدن زیر باران

سـعـیـد
پنجشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۳
16:38

دختر دلخواه من. . .

ای کاش این اندازه خودخواهی نمی کرد

من را بدون همسفر راهی نمی کرد

با اینهمه او دختر دلخواه من بود

هرچند هرگز کار دلخواهی نمی کرد

مانند تنگی قلب من بازیچه اش شد

این شیطنت را گربه با ماهی نمی کرد

تصمیم بر رفتن گرفت ای کاش پایش

او را در این تصمیم همراهی نمی کرد

ای کاش او مانند موهای بلندش

در حق من اینقدر کوتاهی نمی کرد. . .

علیرضا الیاسی

صبا عشقمــــ ـ - ♥نقطه سر قبر♥

سـعـیـد
سه شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳
14:24

تنها دشمنم. . .

بخت، تنها دشمنم، با من اگر یاری کند

عشق می داند که باید زودتر کاری کند

ماه را دیده ندیده بی خود از خود می شوم

آه، این دیوانه تا کی خویشتن داری کند..؟!

چشمه ی زنجیر گریه گشته پاپیچ دلم

پشت پلک اشک تا این رود را جاری کند

نسل ها بر غم گذشته تا رسیده دست من

مانده حالا دل چه با این ارث ادواری کند

هیچ لبخندی به جذابیّت اشکم نشد

خنده از لب های من هرچند بیزاری کند

مثل دریا که پر است از موج ها، تُنگ دلم

در توانش نیست خود را از جنون عاری کند

قرص روی ماه در هر برکه ای افتاده است

تا مبادا یک نفر احساس بیماری کند..!

امیر اکبرزاده

عکس عشق گریه

سـعـیـد
یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳
14:10

آب را گل نکنیم. . .

آب را گل نکنیم. . .

در فرودست انگار کفتری می خورد آب

یا که در بیشه ای دور سیره ای پر می شوید

یا در آبادی کوزه ای پر می گردد

آب را گل نکنیم. . .

شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی

دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب

زن زیبایی آمده لب رود

آب را گل نکنیم. . .

روی زیبا دوبرابر شده است

چه گوارا این آب

چه زلال این رود

مردم بالا دست چه صفایی دارند

چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیرافشان باد

من ندیدم دهشان

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست

ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام

بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است

مردمش می دانند که شقایق چه گلی است

بی گمان آنجا آبی آبی است

غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند

چه دهی باید باشد

کوچه باغش پر موسیقی باد

مردمان سر رود آب را می فهمند

گل نکردنش ما نیز

آب را گل نکنیم. . .

سهراب سپهری

عشق بی حاصل

سـعـیـد
جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
12:44

پرنده‌ی بی‌معرفت. . .

پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم

در میان آن‌ها

یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست

که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و برنمی گردد.

من او را بیشتر دوست دارم

گروس عبدالملکیان

عشق بی خاصل

سـعـیـد
سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
12:9

میخ ها حرف می زنند. . .

دلتنگی ماهی ست

که توی تنگ شکسته دست وپا می زند

دست هایت

اگر زودتر می رسید

شاید زنده می ماندم

برگشتی

درست لحظه ای که رفته بودم

راستی صد و بیست روز پیش را یادت هست..؟

میخ می کوبیدی

چای از دهان افتاد

و "دوستت دارم "هایم

از چشم هایم..!

#دنیا_غلامی

وبلاگ: پرتقال خونی

عشق بی حاصل

سـعـیـد
پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
11:55

مگسی را کشتم. . .

مگسی را کشتم. . .

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید، به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم..!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود. . .

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم. . !

حسین پناهی

عشق بی حاصل

سـعـیـد
یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
10:22

شیراز دل. . .

آنچه کردی با دلم چنگیز با ایران نکرد

مثل چشمت کشورم را لشکری ویران نکرد

با خودم گفتم زمان این درد را کم می کند

سال ها گفتم ولی این درد را درمان نکرد

صورتم را سرخ کردم تا نفهمد هیچ کس

هر چه کردم چشم ها این راز را پنهان نکرد

گرچه بر شیراز دل آتش زدی ظلمت ولی

دل بریدن را برایم لحظه ای آسان نکرد

مثل آتش ریختی هرلحظه در تابوت من

شعله هایت را که پنهان خاک گورستان نکرد

مرتضی جهانگیری

عشق بی حاصل

سـعـیـد
چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۳
15:55

جمعی به فکر صید تو اند. . .

تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم

همین زمان علنی حاضرم قسم بخورم

به شوق وصل تو هر روز روزه میگیرم

و با چنین دهنی حاضرم قسم بخورم

که مثل من، تو هم از این فراق دلتنگی

به فکر آمدنی حاضرم قسم بخورم

تو در میان کسانیکه بینشان هستی

طلای در لجنی حاضرم قسم بخورم

سکوت میکنی اما در انتهای سکوت

لبالب از سخنی حاضرم قسم بخورم

دلت بهانه و جمعی به فکر صید تو اند

برای اینکه زنی حاضرم قسم بخورم

از این غزل خوشت آمد و مانده ای که از آن

چگونه دل بکنی حاضرم قسم بخورم

مهرداد بابایی

💙نوروز مبارک💙

سـعـیـد
چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳
8:29

زنم غزل. . .

غم‌ها اگرچه وصله شده بر تنم، غزل

امّا هنوز با دمِ تو روشنم غزل

مادر به جای "شیر" به من "شعر" داده است

سنجاق کرده است به پیراهنم، غزل..!

از لحظه‌ای که حرف زدن را بلد شدم

گاهی رفیق و گاه شدی دشمنم، غزل

سی سال می‌شود که تو را عقد کرده‌ام

خوشبختِ عالمم به کنار "زنم غزل"..!

روزی هزار وعده تو را سیر می‌خورم

امّا همیشه در عطشِ خوردنم، غزل

ناف مرا به نیّت حافظ بریده‌اند

وقت نماز عشق، صدا می‌زنم غزل..!

من با غزل بزرگ شدم، باورم کنید

یعنی غزل "من" است، ولی نه..! منم غزل. . .

امید صبّاغ نو

عشق بی حاصل

سـعـیـد
پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲
12:54

سرباز سفیدم. . .

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

به از آن است که در دام نگاه افتادن

سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد..؟

تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه

چه امیدی که پی باد به راه افتادن..؟

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:

پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن

با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است

سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد

سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن

حامد عسکری

عشق بی حاصل

سـعـیـد
چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۲
10:21

اگر بار گران بودی.. .

تو همچون دیگران رفتی ، ولی من همچنان ماندم

چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم

مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی

بلاتکلیف من بین زمین و آسمان ماندم

تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را

نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم

تو را صد حنجره آواز تا شیراز با خود برد

و من چون بغض کوری در گلوی اصفهان ماندم

تو با اسب سفید بال دار آرزو رفتی

و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم

نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی

نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم

به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو..!

رفتم ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان..! ماندم

اگر بار گران بودی. . . اگر نامهربان بودی. . .

تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم..!

علی ثابت قدم

عشق بی حاصل

سـعـیـد
پنجشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۲
18:44

عبادت از سر وحشت. . .

بهشت از دست آدم رفت از اون روزی که گندم خورد

ببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خورد

کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن

یه روزی هر کسی باشن حساباشونو پس می دن

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست

پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست

سر آزادگی مردن ته دلدادگی میشه

یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

کنار سفره ی خالی یه دنیا آرزو چیدن

بفهمن آدمی یک عمر بهت گندم نشون می دن

نذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه

خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی بخشه

کسایی که به هر راهی دارن روزیتو می گیرن

گمونم یادشون رفته همه یک روز می میرن

جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم

همه یک روز می فهمن چه جوری زندگی کردیم

شاعر: روزبه بمانی

خواننده: محمد اصفهانی - یه تیکه زمین

عشق بی حاصل

سـعـیـد
یکشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۲
10:37

شو چله مبارک. . .

در زمستان، غم مخور، شلغم بخور

پول داری، پرتقال بم بخور

گر نداری هیچ آهی در بساط

گوشه ای بنشین، غمِ عالم بخور

در شب چله، کنار دوستان

هر چه خواهی درهم و برهم بخور

چون هوس کردی به دل دردِ شدید

دوغ گاو و نان جو، باهم بخور

نرخِ چایِ دبش شد مِلیاردی

جای آن ، نوشابه ی زمزم بخور

گوشت چون گشته گران در زندگی

من نمی گویم نخور، یک کم بخور

چونکه سرما بر گلویت بوسه زد

دیفن کامپاند را هر دم بخور

صبح ها جوشانده ی نعنای غم

باقی آن، آخر شب هم بخور

حسین مهرابی

شو چله مبارک

عشق بی حاصل

سـعـیـد
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۲
15:30

رویای دخترانه. . .

عاقد دوباره گفت: وکیلم..؟. . . پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند: رفته گُل. . .نه. . .گُلی گُم. . . دلش گرفت

یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل های سرد که بی دردسر نبود

ای کاش نامه، یا خبری، عطر چفیه ای

رویای دخترانه ی او بیشتر نبود

عکس پدر، مقابل آیینه، شمعدان

آن روز، دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت: وکیلم..؟. . . دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت: با اجازه ی بابا بله، بله

مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود..!

پروانه نجاتی

عشق بی حاصل

سـعـیـد
شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲
9:35

یاقوت سرخ. . .

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد

و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را

که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه..!

چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد..!

چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و

چقدر جعبه ی پُر راهی خیابان شد..!

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر

گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد..!

چطور قصه ام این قدر تلخ پایان یافت..؟

چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد..؟

انارِ سرخِ سرِ شاخه خشک شد، افتاد

و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد

پانته آ صفایی بروجنی

عشق بی حاصل

سـعـیـد
دوشنبه ۱ آبان ۱۴۰۲
9:24

خرچنگ های مردابی. . .

در این زمانه ی بی هیاهوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست..؟

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرز علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست

به چشم تنگی نامردم زوال پرست..!

شاعر: محمدعلی بهمنی

خواننده: حبیب

عشق بی حاصل

سـعـیـد
شنبه ۱ مهر ۱۴۰۲
11:19

قبر مرا. . .(وصیت نامه)

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم..!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد..!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند..!

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید..!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد..!

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می‌طلبم.

حسين پناهي

عشق بی حاصل

سـعـیـد
یکشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۲
17:41